نامجو - ترنجم
هــــــــــــــــــــی هااااااااااااای
| گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی | | گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم |
| گفتم منم غریبی از شهر آشنایی | | گفتا تو از کجایی که آشفته مینمای |
| گفتم بر آستانت دارم سر گدایی | | گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری |
| گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی | | گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی |
| گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید | | گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد |
| گفتا تو بندگی کن کاو بندهپرور آید | | گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت |